۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

neverending God

و تمام آن خدایانی که از آنان نفرت داشتم، تمام آن خدایانی نبودند که از آنان نفرت داشتم./

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

از سمع و بصر، تا لذت شناساگر

به به. همیشه بعد این‌که حسابی به موزیکی جلب می‌شدم و چند بار و چند بار گوشش می‌دادم، تازه اون‌موقع می‌گفتم، خوب…حالا ببینم حرفش چیه…چی میگه. ولی فقط همین. بازم تنبلی می‌کردم و سعی نمی‌کردم لیریک رو گیر بیارم و بفهمم. هرچی می‌فهمیدم، همونی بود که با گوش کردن می‌فهمیدم. اعصابم هم خرد می‌شد از این موضوع ها، ولی خوب دیگه. سخت بود برام. گاهی حتی از خودم ناامید هم می‌شدم.
البته بیشتر وقت‌ها، و این رو به جد میگم، بیشتر وقت‌ها که بالاخره ته و توی لیریکو در می‌آوردم، فرقی برام تو چگونگی سنجش لذتم ازون موزیک نمی‌کرد و جالب این‌که، می‌شد بعضی وقت‌ها حتی دیگه اون موزیک برام تموم می‌شد و دیگه اون جذب و لذت مکررو برام نداشت. این اتفاق برای فیلم‌هایی که ده ها بار دیده بودم و بعد دنبال زیرنویسشون می‌رفتم و دوباره نیگاشون می‌کردم هم افتاده.
حالا که این پلیرم قابلیت اینو داره که با پخش موزیک، لیریکش هم پخش کنه، به خودم گفتم ایول، دیگه تنبلی نمی‌کنم. ولی خوب، آدم همیشه به سوی خودش می‌ره؛ و خنده دار اینه که بیشتر نا‌امیدی بشر، برا اینه که از به سوی خودش رفتن گریزانه…

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

ابتر

یاد میگیرد که غیر از خود، تقلید نکند؛
آوازش که به گوش رسید، صدایش را گم میکند./

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

Blah Coding

زر زدن؟
-یا کد دادن برای ورّاجی نکردن. ؟

-کد دادن برای ورّاجی نکردن، به مثابه زر زدن./

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

حرفه ای

- میگه : «من حرفه ای نیستم؛ اما کارم رو خوب بلدم».
- میگم : «تو کارت رو خوب انجام بده؛ نمیخوام حرفه ای باشی».

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

Synthesis

-یگانه حقیقتی که برای من وجود دارد، دیالکتیک است.
-کسی که این حرف را میزند، چیزی از دیالکتیک نمیداند.
-کسی که میگوید«کسی که میگوید:«یگانه حقیقتی که برای من وجود دارد، دیالکتیک است»، چیزی از دیالکتیک نمیداند»،‌چیزی از هیچ چیز نمیداند.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

خلق اثری هنری به مثابه بازی سازی

روش، بازی کردن را به تو خواهد آموخت، و دانش، ابزار بازی کردن را. و آنگاه که به هر دو مسلط شوی، هنر بازی ساختن را نیز یاد گرفته ای. و شاید این دومی برای تو بهتر باشد! چرا که اغلب آنهایی که دانش و روش را برای بازی ساختن و نه بازی کردن به کار میگیرند، از لذتی دوچندان برخوردار میشوند.
اما یکی از عذاب ها و تکان آور ترین پایه های روح من، برخورد با دانش بدون روش، و به کارگیری روش بی دانش است. آنگاه که روش و دانش را توأمان به کار بگیری، به منتهای کمال بازی سازی و هنر خلق کردن آن خواهی رسید. اما هنگامی که یکی بر دیگری پیشی بگیرد، حتما بازی تو یا آنقدر بازیکنانش را دچار ملال و دلزدگی میکند و یا از ساخته ای مبتذل فراتر نخواهد رفت. بازیکنانت زیاده از حد خواهند شد، اما اگر خودت هم به آن واقف نباشی، بازی ات آکنده از پوچی و همچو همه ی چیزهای بی ارزش دیگر، محبوب در میان همگان رخنه خواهد کرد.
روش به کارگیری دانش، چیزی جدای از روش ساختن بازی است. عامل بیرونی دانش اندوزی و مسبب پختگی آن، گذشت زمان است. از طرفی، عامل درونی و فاعلی رسیدگی دانسته ها -که در نهایت منجر به دانش شخصی و منحصر به فرد میشود- نیازمند صبر و تعقل و سنجیدن همه ی جوانب آموخته هاست.
اما پختگی در به کارگیری روش(نه روش دانش اندوزی)، بسیار سریع و آسانتر از قطب انضمامی خود-دانش- صورت میپذیرد. چرا که روش های پیشینی و ساخته شده در بازی های قبلی، خود آنقدر کامل و اصولی و آشنا به علایق عمومی بازیکنانشان بوده اند که بیشتر مواقع نیازی به تغییر و جابه جایی و تکمیل کردن آنها نیست. بلکه تنها جا به جا کردن اولویت به کارگیری روشهای آنها(یعنی چگونگی ترتیب به کارگیریشان حین ساختن بازی) عاقبت باعث ساخته شدن بازی هایی جدید خواهد شد.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

They Keep Calling Me.../1

کی میتونه اینو نفی کنه؟ چرا من به این فکر میکنم که کی میتونه این رو نفی کنه؟! چرا من همش خودم رو نفی میکنم؟ چرا دنبال صدا نمیرم؟...

Keep on Calling Me.../1...

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

نبوغ or what؟

فرزند زمانه ی خود باش.این هم یک دستور دیگر برای توجیه تنبلی توجیه ناپذیر من. این یک ضرورته- نه! ضرورت امر اجتناب ناپذیره؛ در حالی که این امر به جای قرار داشتن در تنها موقعیت انتخاب و لذا اجتناب ناپذیر شدن، در درون وجود ما-من هست. پس ضرورت نیست. توجیه هم نیست. واقعیت هم نیست و به قول شوپنهاور حقیقته. اگه از این حقیقت فرار کنم، شاید به واقعیتی دیگه برسم؛ اما هم چنان از منبع انسانی اطرافم، از زمانه ی خودم، از حقیقت اطراف و حقیقت خودم دارم تغذیه میشم- که از اینها هیچ فراری نیست؛ مگر به یاری نبوغ. مگر به یاری ایمان.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

Prologue

‏ Cinema is an ethical enterprise, not a purely esthetic one./۱

وقتی میگوید نه فقط یک مبادرت زیبایی شناسانه ی صرف، آنگاه از کلی گویی و عوارض تعمیمی حکم دادن، رهایی پیدا میکند. از سلیقه اش میگوید. از خواستش. از آن چیزی که دوست دارد در سینما بیشتر از آن تاثیر بپذیرد تا چیزهای دگر.
یک فرآیند، یک رهیافت. یک تجربه و یک مبادرت اخلاقی. اخلاق به مفهوم کلی آن. به مفهوم باید و نبایدهای آن؛ و به مفهوم خط و نشان هایی که برایمان معین میکند. -و نه ترسیم؛ که من هم در نثر، از کلمات زیبا بیشتر بیزارم تا از کلمات کمتر گوش نوازتر، ولی سرراست و نامبهم.-

«اگه قراره راست بگه چرا باید حواسش باشه؟»
اگه: پس بناست که یک وضعیتی در بین بیشمار وضعیت متشابه و شاید متفاوت دیگر اتفاق بیفتد.
قرار به چیزی بودن: در اینجا، قرار بر راست گویی.
حواس جمع بودن:….

چرا قرار به راستگویی است؟ وقتی میگوییم چرا، حتما سوال دوممان هم با پرسیدن از سرانجام کاری خواهد بود که در شرف وقوع است و در ضمن قرار هم هست که با راستگویی همراه باشد. سوال اول برای به زیر کشیدن باید و نباید یک قرار است و سوال دوم برای سنجش نفع و ضرری که با انجام آن قرار، به ما خواهد رسید.
سوال اول را رد میکنیم چون عبث و جواب دادن به آن تکرار گفتن این است که «باید و نبایدها و اصول اخلاقی با سوالات جدلی فرو میریزند». و سوال دوم هم خود به خود مضحک و متناقض خواهد شد؛ چرا که نفع کاری را در کار و قراری اخلاقی سنجیدن، عملی بیهوده و ضد ارزش است. و بیهودگی نه منطقی است و نه اخلاقی و در نتیجه جدا از این مبادرت کنونی ما؛ چه هم در وادی منطق به دنبال نتیجه ی بیهوده رفتن از عقل به دور است و هم در اخلاق - که آنجا همه چیز به لطف محال شکل میگیرد و در آن هیچ چیز بیهوده نیست-. و البته ضد ارزش بودن هم باعث مضحکی و متناقض بودن آن سوال خواهد شد به این دلیل که به پرسش گرفتن مقولات اخلاقی و ارزشی با سوالاتی جدلی و کاملا منطقی -و در نتیجه ضد آنها، یعنی ضد ارزش ها- راه به جایی نخواهد برد. تکرار است اگر تاکید کنم که در اینجا قصد از ضد ارزش، نه یک برچسب گذاری، بلکه یک رویکرد است.
تکلیفم را با سوال کردن روشن کردم. سوال نمیکنم. تکلیف تاثیرپذیری چیست؟احساساتم را با توجیه و تبیین مرزهای اخلاقی و منطقی کنترل کنم؟!
تاثرات و عوارض برآمده از آن، همیشه زودتر از تفکر و استدلال و نتیجه های در پی آن، بر سیما و رفتار انسانها ظاهر میشوند. بحث بیهودگی و نابیهودگی احساسات مورد ما نیست. صحبت از شدت و اثرگذاری عوارض بیرونی و چگونگی راهیابی آنها به اعماق رفتار و هیجانات و احساسات ما آدمیان است. در اینجا، ما مخاطبان سینما. و باز بسته تر :‌ فیلم جدایی نادر از سیمین.

1)Andre Bazin

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

pReSenTation

ارائه. حالا هرچی. چگونگی روایت. نمایش. خیلی شیک. خیلی رسمی. پر زرق و برق. نامه یا هرچیز سرگشاده مثل این نوشته. آکادمیک. جامعه ی مثلا پزشکان. پشت درهای بسته.... نه. این دیگه ارائه نیست؛ چون روایت چیزی نیست. خود اون چیزه. ا... جشن، اهدای جایزه. بررسی و تحقیق. نشست، کنگره... .
چیز، چیزها... واقعیت، راه حل ها. پشت درهای بسته یا تو یکی از این ارائه ها؟؟؟ کنار میز و صندلی یا تو خونه و خیابون ها؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

نشخوار معانی

معناگشایی، و نه رمزخوانی. این دو عبارتی هستند که نیچه در تبارشناسی اخلاق قبل از شروع بحثش، در انتهای مقدمه استفاده شان میکند. او از خواننده میخواهد که برای فهمیدن این اثر... نه! بگذارید اینگونه اصلاح کنم که وی به خوانندگانی که با خواندن این اثرش به بیراهه میروند و آن نوشته ها بر گوششان سنگینی میکند، این تشر را میزند که برای برخورداری از امتیاز فهمیدن این مطالب، باید اول آنکه مطالب قبلی وی را خوانده باشند و دوم آنکه هنگام خواندن از معناگشایی استفاده کنند و مطالب و معانیشان را برای استنباط همانند یک گاو نشخوار نمایند! او این مثال را میزند با این تفاوت که که این نشخوار معانی را در انسان به داشتن هنری دشوار تعبیر میکند. او خوانندگان را از رمزخوانی برحذر میدارد و منظور وی همانا خواندن به اصطلاح سطحی و روزنامه ای است. خواندنی که در آن لغات مشاهده شده، به تناوب با کمک عقل در ذهن تداعی معنا میشوند و واژه های متقابل را در اندیشه جاری میسازند. نیچه این ویژگی را مخصوص انسان مدرن شده میداند و از آن بیزار است. ویژگی هایی که امروزه آنها را مهارت می نامند و در صورت رعایت نشدن آنها از سوی ما، دیگران ماهر‪،‬ سریعا برچسب آدمهای ناشی و کند را به ما خواهند زد.